راه رفتنت
یه قدم ... نه بیشتر
دو قدم .... نه بیشتر
سه قدم .... نه بیشتر





بدو
بدو
بدو
خیلی صحنه باحالی بود. سپهری، مامانی، پیروز بدون اینکه کسی دستهای کوچولوت رو بگیره، شروع کردی به راه رفتن. تند و تند. انگار که یکی دنبالت کرده بود. بابا کلی ذوقت رو کرد.
منم همینطور. همینطور هی قربون صدقه ات می رفتیم.
خیلی با حال بود. یه جوری میخواستی تعادلت رو حفظ کنی که نخوری زمین.
از خدا اینو میخوام که هیچوقت توی زندگیت زمین نخوری، و بتونی همیشه و همیشه و همه جا استوار قدم برداری آسمانم.
من و بابایی خیلی دوستت داریم عزیزم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


راه رفتنت
